و هيچـ كسـ نفهميد كهـ چهـ شدمـ... نهـ ماهـ بودمـ، نهـ خورشيد... اما هيچـ دليـ سراغـ مرا از آسمانـ تنهاييـ اشـ نگرفتـ گوييـ ابرها هيچـ اند و فقط ابرند و بايد ببارند... و تنها باريدمـ... خستهـ ام... خستهـ از باريدنـ و تمامـ نشدنـ خستهـ از بودنـ و نبودنـ... اما بايد رفتـ آنكهـ رفتـ ، رسيد پسـ بايد رفتـ و رسيد...
برچسبها: هیچکس, خسته, آسمان, تنها, باران

این روزها در خودم به دنبال کلیک راست می گردم،
تا از خودم copy بگیرم و کنار خودم pasteکنم ...
شاید از این تنهایی خلاص شوم ...!!

تنهایی یعنی : ذهنم پر از تو و خالی از دیگران است
اما کنارم خالی از تو و پر از دیگران است !

گلوی آدم را باید گاهی بتراشند تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود ، دلتنگی هایی که جایشان نه در دل که در گلوی آدم است ، دلتنگی هایی که میتوانند آدم را خفه کنند
![]()
تنـهــــایی
نام دیگر پاییــــــــــز است
هر چه عمیق تـــــــــر
برگریزان خاطره هــــــایت بیشتـــــــــــر …!

دل کندن اگر آسان بود فرهاد بجای کوه کندن دل می کند.....

دیـــــوانه منــــم
بی انـــــکه باشـــی
بی انکه حستـــــ کنـــم
هنــــوز هــــم دوستتـــــ دارم بی هیــــچ بودنــــی ..
نبودنت را با ساعت شنی اندازه گرفته ام ، اکنون یک صحرا گذشته است !

حجم ِ בلتنگـﮯ ـهايَـ م
آنقدر زيــآد مـﮯ شـوב
ڪــﮧ دنيــا با تمامـ ِ وسعتش برايَــ م تنگ مـﮯشوב
בلتنگ ِ ڪـسـے ڪـﮧ گردش ِ روزگارش
بـﮧ مَــ טּ ڪـﮧ رسيـב از حرڪـت ايستاב
دلتنگ ِ ڪـسـے ڪـﮧ בلتنگـﮯـهايَـ م رـآ نديـב
בلتنگ ِ خوבمـ
خوבے ڪـﮧ مدتهاست گم ڪـرבه ام . . .

کاش میدونستی
اونی که نشسته
همیشه خسته نیست !
شاید جایی برای رفتن نداره …!!!

سر میز شام یادت که می افتم بغض میکنم،اشک درچشمانم حلقه میزند
وهمه باتعجب نگاهم می کنند
.
.
.
لبخند ی میزنم و میگویم:چقدر داغ بود...!!!

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم
شیشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترین
تلنگری می شکند
می خواهم فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم
که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم
فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام
دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره می نشینم
کاش می شد سرنوشت را با ان روزها شیرینم
عجین کرد
بغض کهنه ای گلویم را آزارد
نفرین به بودن وقتی با درد همراست
ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند

امشب کم توقع شده ام !
آرزویم کوچک است و کم حرف ، هیچ نمیخواهم جز ”تـو”
![]()

من از خدا خواستم، نغمه های عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نکنی و ببینی که سایه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداری تنهایی. ولی اکنون تو رفته ای ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من این است که من شاهد رفتن تو هستم.
![]()

عشق بها دارد … من و تو بودیم و یک دریا عشق … حالا من هستم و یک دنیا اشک … اری عشق بها دارد …
برچسبها: عشق, نغمه, خدا, رفتن, دریا
میخواهی بروی؟
خب برو...
انتظار مرا وحشتی نیست
شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود
برو...
برای چه ایستاده ایی؟
به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟
برو..
تردید نکن
نفس های آخر است
نترس برو...
احساسم اگر نمیرد ..بی شک ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست
برو...
یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود
پس راحت برو
مسافری در راه انتظارت را میکشد
طفلک چه میداند که روحش سلاخی خواهد شد
برو...
فقط برو.....
برچسبها: برو, روح, احساس, انتظار, وحشت

























